تبليغاتX
CONFLICT




>



نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعيت من در ياهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزيک و ساير امکانات





     

  

همه زندگی ات را به پای حقیقت بریز و برو ، نترس


[+] نوشته شده توسط زهره در 11:17|       







نامه های من      

    

نمی دانم مطالبی که می نویسم می خوانی یا نه ، آرزویم این است شاید که چند خطی بتواند دلت را نرم کند و تو دوباره به من نظری بیاندازی .

ای کاش یکبار دیگر به من فرصت می دادی مگر نمی دیدی این همه شور و شوقم را و مگر نمی خواندی این همه عشق را از نگاهم ، مگر نمی گفتی من همه زندگی و وجود توام ، مگر نمی گفتی اگر نفسی برای کشیدن باشد آن نفس تویی و مگر نمی گفتی که حتی یک لحظه و دیگر یک لحظه بدون من نخواهی بود .

من که فریاد زدم در عشق تو می سوزم و من که گفتم تو دیگر اولین و آخرین منی پس چرا ...

از روزی که رفتی می خندم اما نمی خندم ، می بینم اما نمی بینم ، می فهمم اما نمی فهمم فقط وقتی می گریم ، می گریم .

مگر نمی گفتی به من که من شاهزاده خانمی از ماه هستم و مگر نمی دانستی که دل شاهزاده خانم ها خیلی نازک و ظریف است پس چرا با سکوتت آن را شکستی و با نگاهت باقی مانده آن را له کردی

مگر نمی گفتی به من که من با همه دخترهای دیگر متفاوتم ، یک حس غریبم و یک عشق آسمانی و مگر نمی دانستی آسمانی بودن جاودانگی می خواهد پس چرا ...

باور کن زندگی برایم سخت شده کاش می توانستی چشم هایت را به روی نازیبایی های فکری ات ببندی و مرا جور دیگر بنگری

می دانم که برخواهی گشت و دوباره دستانم را خواهی فشرد ودر حالی که چشمهایت را می بندی با تمام وجود می گویی که دوستم داری و مطمئن باش این بار که برگردی هیچ وقت از دست نخواهمت داد .

منتظرتم


[+] نوشته شده توسط زهره در 17:2|       







کاش نمی رفتی ...     

    

امشب دلم از نبودنش غمگین است       بیچاره دلم که غصه اش سنگین است

این قدر در انتظار اویم که اگر                    این چشم بخوابد آن یکی بیدار است


[+] نوشته شده توسط زهره در 20:57|       







آخرین یادگاری از پدربزرگم     

    

هر آنچه دیده بیند دل کند یاد      ز دست دیده و دل هر دو فریاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد        زنم بر دیده تا  دل گردد آزاد


[+] نوشته شده توسط زهره در 20:55|       







     

  

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود مایلشان

روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان

سنگی اندر گلشان بود ، همان شد دلشان

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گر چه در خود شکنیم ، هیچ صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

      طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

I love you                                                                


[+] نوشته شده توسط زهره در 21:33|       







     

    

زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست

در مسیرش هر چه نازیباست آن تدبیر ماست

زندگی آب روان است روان می گذرد

آنچه تدبیر من و توست همان می گذرد


[+] نوشته شده توسط زهره در 9:27|       







کاشکی می شد بگویم اما ...     

    

دوست دارم بدانی رنگ دنیا رنگ غم نیست و لی آب رنگ غم هاست

دوست دارم بفهمی لحظه مستی تمام رازهای دنیاست ولی دلگیرم از ...

کاش می شد بگویم و کاش می شد نگاهم را بخوانی اما ...

 

دلم خیلی گرفته کمکم کن ای خدا  و به من معنای زندگی را بیاموز 


[+] نوشته شده توسط زهره در 17:37|       







     

  

عشق یعنی رفتن و بی ادعا خالی شدن 


[+] نوشته شده توسط زهره در 18:11|       







دوستت دارم      

  

همیشه در آرزوی این لحظات بودم


[+] نوشته شده توسط زهره در 23:12|       







     

    

امروز که اینو می نویسم دیگه خیلی چیزا فرق کرده دیگه شاید اصلا بهت نگاه نکنم به قول یکی از دوستام امید تنها گلی است که باغبان ندارد باغبانی در کار نبود و گل پژمرده شد امروز باغبانی دیگر گلم را خواهد پروراند برایم دعا کن


[+] نوشته شده توسط زهره در 18:13|       







     

    

گاهی وقتها آدمها نمی دونن که چی می خوان فقط همین رو می دونن که باید بخوان کاش از این رفتارت تعجب نمی کردم کاش حیرت زده نمی شدم و کاش ...

اما افسوس که واقعیت چیز دیگری است پس از حرفت شرمگین نشو شاید آدم بدی باشم ولی از بد روزگار بدترین نیستم ای کاش روزی بیاید که حقایق بر تو هم آشکار شود


[+] نوشته شده توسط زهره در 12:26|       







     

  

دارم در خیابان راه می روم. در خیابان که نه در خلا یا خلسه ای ناخوشایند. این روزهای بی تو بودن تمام انرژی مرا از من گرفته اند.
الان من ثانیه ثانیه های با تو بودن را مرور می کنم نفس می کشم و این روزها که بدون تو دارد انرژی ام تمام می شود وقتی به خنده های گرمت فکر می کنم کمی توان از دست رفته ام را به دست می اورمو دل بسته تر می شوم حتی وقتی خیلی از هم دور هستیم مثل این روز های قرن نما _ من بیشتر دل بسته ات می شوم. در حال حاضر فقط یک ارزو دارم و این ارزو تمام زندگی ام را تحت الشعاع قرار داده است من با دیگران می خندم کار می کنم خرید می کنم اما در تمام این لحظه هافقط به یک ارزویم فکر می کنم : یک بار دیگر ببینمت !

 

با تشکر از شب نیلوفری


[+] نوشته شده توسط زهره در 17:58|       







     

  

 

چشم عسلی ها نگاهشان شیرین است

چشم عسلی ها  اشک هایشان شیرین است 

 

با تشکر ازآتش سرد


[+] نوشته شده توسط زهره در 17:29|       







آه ای قلب شکسته     

  

 

بیا و با احساس پاک دستانت قلب شکسته ام را مرمت کن

دوستت دارم


[+] نوشته شده توسط زهره در 16:31|       







     

   سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کنی

شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني آه باران من سراپاي وجودم آتش است

پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني

 

                                                                            با تشکر از آتش سرد


[+] نوشته شده توسط زهره در 12:25|       







یاد تو     

   هر وقت که بارون می زنه   تو رو کنارم می بینم

  حس می کنم پیش منی    هنوزم عاشق ترینم

                                                  هنوزم عاشق ترینم

 


[+] نوشته شده توسط زهره در 18:27|       







نامه های من      

  

امروز خیلی غصه خوردم با این که منو دیدی اما انگار ندیدی نگاهم کردی چشت تو چشم افتاد حتی به من خندیدی ولی چرا رفتی ... نمی تونستم داد بزنم و بهت بگم نرو ، نرو تا با هم بریم دلم می خواست پیاده بری تا بتونم دنبالت بیام و پیشنهاد بدم تا یه عالمه راه رو با هم پیاده بریم ،  بریم و بریم تا اینکه بفهمی به خاطرت حاضرم از پا درد بمیرم ولی قلبم هم ردیف قلبت حتی برای یه لحظه در حرکت باشه .

پس چرا صدای قلبم رو احساس نمی کنی این همه انتظار این همه چشم به ساعت دوختن و لحظه لحظه شماری کردن تا این که شنبه بیاد تا این که سه شنبه بیاد و تا این که چهار شنبه بیاد تا شاید بتونم یه لحظه چشمهای زیبای تو رو ببینم این روزها تنها روزهای هفته است که شاید لحظه ای به آرامش درونی برسم وجود تو ، نگاه تو ، و لبخند ملیحت روح لطیفی رو به بند بند وجودم می بخشه ، باور کن همون چند دقیقه ای که می بینمت درونم پر از احساسی میشه  که این امید رو بهم می ده که از شنبه تا سه شنبه و از سه شنبه تا چهار شنبه رو به امید تو زندگی کنم یا بهتر بگم به امید تو نفس بکشم . یادت می یاد اولین باری که نگاهم کردی چهارشنبه بود اما از اون دفعه دیگه هیچ چهارشنبه ای تو رو برای من به ارمغان نیاورد تمام چهارشنبه ها دنبالت می گردم ولی نیستی مطمئنم که یک چهارشنبه ای خواهی اومد و اون روز رو هم برای من به شیرینی اون دو روز دیگه می کنی ولی بدون چون چهارشنبه یک بار هم که شده تو رو در آغوش خودش گرفته باز هم از نبودنت احساس بدی ندارم چهارشنبه ها با این که نیستی ولی بدون دل من دنبالت می گرده می دونم یه روز می یای  اما آرومه  آروم .


[+] نوشته شده توسط زهره در 15:4|       







نامه های من      

  

دوست دارم که بخوانی و بخوانی نامه های مرا تا بدانی که چه قدر دوستت دارم...

نگاه داغ چشمان عسلی ات را فقط من می توانم احساس کنم می دانم که این نگاه برای چشمان غصه دار من است پس نگاه کن وبا نگاهت  نوازش بده چشمهایم را تا شاید نسیم رویایی آن  لالایی احساس برایم بخواند و این دو چشم غصه دار مرا به خوابی شیرین ببرد که  شاید در خواب ببینم که روزی آمده است که شادم و چشمانم هم ، می دانم و می دانم که در خوابم و می دانم که در خواب با آرزوی رسیدن به تو لحظه های خاکستری ذهنم را نقاشی می کنم تا شاید رنگ رنگی خواب هایم تو را به سوی قلبم بربایند ولی نمی دانم کدامین رنگ ، رنگ توست ....

در خواب دستان سرد و بی روحم را بفشار تا به این بهانه دستانم رنگ تو را بگیرد و بوی تو را ...

در خواب بر چشمان غصه دارم بوسه بزن تا شاید این حال هیچ گاه مرا از این خواب و این رویا بیدار نکند ...

در خواب سرت را بر روی سینه ام بگذار و صدای قلبم را که تو را فریاد می زند گوش کن شاید که دیگر این آخرین رویای من و تو باشد ...

 

دوست دارم که بخوانی و بخوانی نامه های مرا تا بدانی که چه قدر دوستت دارم

 

به یاد شنبه بارانی  

 


[+] نوشته شده توسط زهره در 20:3|       







نمی دانم چه شد     

  

هیچ وقت آن باران از یادم نمی رود بارانی که رازهای دلم را برملا کرد و درونم را تهی بارانی که تمام وجودم را درگیر تو کردآن قدر که دیگر خودش را احساس نکردم باران می بارید و با این که بهاری بود تمام درونم به لرزه افتاده بود و هر کلامی که میگفتم تا مغز استخوانم را می لرزاند ...

هیچ وقت آن باران از یادم نمی رود بارانی که تو را به آن سو و مرا به دنبالت کشاند بارانی که چشمهایم را شست تا بتوانم گرد و غبار این همه خجالت را از آنها پاک کنم و لبهایم را خیساند تا آن قدر خشک نباشد که نتوانم به تو بگویم ...

هیچ وقت آن باران از یادم نمی رود بارانی که چشمهای تو را نیز شست تا مرا بنگری و ببینی و شاید درکم کنی ... و تو از یادم نمی روی لحظه ای که با تو صحبت می کردم و قطره های باران روی صورتت مانند قطره های اشک سرازیر شده بود شاید که برای من و برای حرفهای دلم گریه می کردی .

و حالا که باران آمد و می دانم که خدا مرا دوست دارد و حالا که تو هم می دانی و همین که می دانی و می دانی ...پس خدا را شکر می کنم

ولی نمیدانم چرا وقتی نمی دانستی با آرامشی ظاهری از کنارت قدم می زدم و حالا که می دانی به آرامشی رسیده ام و این چه آرامشی است که شاید دیگر نتوانم از کنارت قدم بردارم ؟

حالا که می دانی چرا نمی شنوی نغمه های درونم را و ندایی که تو را به سوی من می خواند پس چرا نمی آیی و این بار تنهایی را از وجود بی جانم خارج نمیکنی شاید که آن را دوباره زنده کردی .

حالا که می دانی پس این را نیز بدان و فراموش نکن :

تو فقط خودت می توانی تخته سیاه زندگی ات را پر کنی همین و همین و همین .

 

دوستت دارم ( باران ۱۴ / ۲ / ۱۳۸۷ ) 


[+] نوشته شده توسط زهره در 9:1|       







     

  

زیبا ، مثل هیچ کس ،قرص کامل ماه ، بی تقصیر پروانه ات می مانم و برای تو می نویسم تو عزیزی ، چه بهاری باشی ، چه تابستانی ، چه پائیزی دلت نسوزد ، نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی ، حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو


[+] نوشته شده توسط زهره در 8:45|       



کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد
www.conflict..blogfa.com