|
هیچ وقت آن باران از یادم نمی رود بارانی که رازهای دلم را برملا کرد و درونم را تهی بارانی که تمام وجودم را درگیر تو کردآن قدر که دیگر خودش را احساس نکردم باران می بارید و با این که بهاری بود تمام درونم به لرزه افتاده بود و هر کلامی که میگفتم تا مغز استخوانم را می لرزاند ...
هیچ وقت آن باران از یادم نمی رود بارانی که تو را به آن سو و مرا به دنبالت کشاند بارانی که چشمهایم را شست تا بتوانم گرد و غبار این همه خجالت را از آنها پاک کنم و لبهایم را خیساند تا آن قدر خشک نباشد که نتوانم به تو بگویم ...
هیچ وقت آن باران از یادم نمی رود بارانی که چشمهای تو را نیز شست تا مرا بنگری و ببینی و شاید درکم کنی ... و تو از یادم نمی روی لحظه ای که با تو صحبت می کردم و قطره های باران روی صورتت مانند قطره های اشک سرازیر شده بود شاید که برای من و برای حرفهای دلم گریه می کردی .
و حالا که باران آمد و می دانم که خدا مرا دوست دارد و حالا که تو هم می دانی و همین که می دانی و می دانی ...پس خدا را شکر می کنم
ولی نمیدانم چرا وقتی نمی دانستی با آرامشی ظاهری از کنارت قدم می زدم و حالا که می دانی به آرامشی رسیده ام و این چه آرامشی است که شاید دیگر نتوانم از کنارت قدم بردارم ؟
حالا که می دانی چرا نمی شنوی نغمه های درونم را و ندایی که تو را به سوی من می خواند پس چرا نمی آیی و این بار تنهایی را از وجود بی جانم خارج نمیکنی شاید که آن را دوباره زنده کردی .
حالا که می دانی پس این را نیز بدان و فراموش نکن :
تو فقط خودت می توانی تخته سیاه زندگی ات را پر کنی همین و همین و همین .
دوستت دارم ( باران ۱۴ / ۲ / ۱۳۸۷ )
|